بعد از صحبتی که با رابط و چند تن از دوستان داشتیم تصمیم بر این شد که من و یکی از دوستان با ماشین بریم دنبال بچه ها و ناهار بریم وکیل آباد.
ساعت حدود 11 بود که به سمت مرکز رفتم یکی از دوستام هم با من بود.
وقتی رسیدم رابط وچندتا از بچه ها دم در ایستاده بودن.اولین باری بود که با بچه های مرکز آشنا می شدم
بچه های خونگرم و باحالی بودن.
بعد از مدتی انتظار ، دوست دیگمون که رفته بود دنبال بچه ها تا از مدرسه بیاردشون هم رسید.
هردو راه افتادیم سمت وکیل آباد.توی ماشین کلی شوخی می کردیم و میخندیدیم.
وقتی رسیدیم وسایل رو بار کردیم و زدیم به دل طبیعت.

untitled

 کنار رودخانه یک جای دنج پیدا کردیم و گفتیم قبل از هرچیز ناهار بخوریم.

حالا جز ظرف سالاد الویه و نون ها و بطری نوشابه هیچ چیز نداشتیم. نه ظرف ، نه قاشق و نه لیوان!

خلاصه رفتیم سراغ روش های نوین سرو غذا!:)
در یک حرکت خودجوش پلاستیک ظرف غذا رو به عنوان دستکش دستم کردم و یکی از بچه ها هم نون باگت ها رو باز میکرد و منم با دست سالاد الویه ها رو میذاشتم لای نون.

untitledfvf

علیرغم ممانعت بچه ها از خوردن غذا با دیدن این صحنه های فجیع:) بعد از اصرار ما و اینکه دیدن همچین بدم نیست؛ شروع کردن به خوردن.

untitledfgdfdfvf

بعد از غذا نوبت نوشابه بود.حالا ما که لیوان نداشتیم.گفتیم چه کنیم ؟:)
زدیم تو خط ارتفاع 🙂 بچه ها رو یکی یکی مجبور کردیم ارتفاع بزنن از خودمون هم شروع کردیم.

بچه ها اول بلد نبودن ولی بعد از یاد گرفتن خواستار آیتم های بعدی این حرکت شدن که انجام بدن.

ما هم آیتم های (ارتفاع یک متری ، ارتفاع در حال راه رفتن ، دویدن ، روپا زدن و …) رو بهشون معرفی و اجرا کردیم 🙂 دیگه بهتره حال و روز بعد از اجرای آیتم ها رو نگم 🙂

بعد از ناهار آماده رفتن به زمین ورزشی شدیم.

در این هنگام یکی از دوستان به صورت ناگهانی گفت کی میتونه از اینجا تا جای پل با لباس توی آب راه بره ؟ 🙂 یکهو دیدیم یکی از بچه های با لباس پرید توی آب ،‌ حالا مگه میشد بیاریش بیرون. ول کن نبود و نمیخواست از آب بیاد بیرون!

خلاصه که من و دوستم چندتا از بچه ها رو برداشتیم رفتیم سمت زمین ورزشی و بعدش هم بقیه اومدن.

یارکشی کردیم و تقریبا ما بزرگ ها یک تیم شدیم و بچه ها یک تیم. و بازی آغاز شد.

بعد از کلی کری خوندن جلوی بچه ها و با وجود لیاقت تیم ما  اما به دلیل نامساعد بودن شرایط آب و هوا و وزیدن بادهای گرمسیر موسمی تیم مقتدر ما نتیجه را ………………….
خوشبختانه به دلیل گرمای بازی و نبود داور و بیلبورد و امکانات تا هم اکنون نیتجه بازی نامعلوم مانده است ؛ اما آقا قادر قول داده در برنامه 90٪ نتیجه رو بررسی کنه و نتیجه رو خدمت علاقه مندان اعلام کنه:)

بعد از بازی با بچه ها به سمت پارکینگ راه افتادیم که برگردیم سمت مرکز.

توی راه برگشت من یک چیزی توی جیب شلوارم که توی صندوق عقب بود جا گذاشته بودم ،‌ ماشین رو نگه داشتم که برم بردارم در این لحظه ماشین دوستم هم رسید کنار ما و ایستاد.

همینطور داشتم جستجو میکردم که دیدم همه دارن میخندن ، اولش نفهمیدم چی شده اما وقتی ماشین شروع به حرکت کرد و من موندم و یک شلوار و یک جاده:) تازه دوهزاریم جا افتاد که چه نقشه ای واسم کشیده بودن.شروع کردم به دویدن دنبالشون بعد اینکه کلی منو خسته کردن دلشون به رحم اومد و بعدشم به سختی ماشین رو پس دادن 🙂

این برای من یک تجربه ی بزرگ شد ولی بچه ها با دیدن این صحنه خیلی خندیدن.

بالاخره راه افتادیم و وقتی رسیدیم بچه ها که خیلی خسته شده بودن، به سمت مرکز رفتن.

به ما که خیلی خوش گذشت بعد از جویا شدن از رابط فهمیدم به بچه ها هم خیلی خیلی خوش گذشته.

به این ترتیب یک روز خاطره انگیز دیگر هم در کنار بارانی ها گذشت.

فوق العاده اید بچه ها فوق العاده

دم همتون گرم

نویسنده: امید ماهری