سلام، سلامی که از نام های خداوند است.

سلامی که سلامتی میاره و 70 حسنه داره. سلام به همه، خصوصا به بارانی های عزیز که میدونم خیلی زحمت میکشن و همین جا، جا داره یه خسته نباشید بگم به همشون و با عرض قبولی طاعات و عبادات ،عیدتون مبارک باشه.

بعضی روزها در زندگی فوق العاده است. ازچند روزقبلش، نه یکی! نه دو تا! بلکه آدم های زیادی کلی ذوق و شوق دارن و لحظه شماری می کنند برای اون روز. روزهایی که لحظه لحظش خاطره است و به یاد ماندنی. امروز میخام براتون یکی از اون روزا رو توصیف کنم.

حدودای ساعت 7:30 بود که وارد مرکز شدیم. این دفعه با دفعه های پیش فرق داشت. چون دم افطار بود، بیشتر بچه ها انرژی همیشگی رو نداشتن. بعضیا که استراحت میکردن. بعضیای دیگم تلویزیون فیلم تماشا می کردند. چند نفرم بودن که داشتن با گوشی هاشون با هم بازی می کردند.

خلاصه چند دقیقه گذشت تا این که نزدیکای افطار شد و بچه ها خودشون سفره رو چیدن که واسه خودم جالب بود. چون خیلی قشنگ چیده بودن.

 اینم یه عکس از سفره آراییشون.

Untitled-1

کم کم رفتیم با بچه ها تا افطاری کنیم. یکی از بچه ها شبکه خراسانو زد و کمی هم از اذان گذشته بود و همه نشستیم کامل دور سفره. اول از همه آش خوردیم و بعدشم رفتیم سراغ جوجه کباب. فقط یه نکته جالب واسم این بود که غذای من با بقیه متفاوت بود و غذای من به جای جوجه، کباب بود. طرح روی ژله هاشم ناگفته نماند که خیلی قشنگ بود.

Untitled-2

بعد غذا هنوز سفره جمع نشده بود که یکی از بچه ها کارنامشو به ما نشون داد که واقعا جای تحسین داشت و پیشرفت قابل توجهی پیدا کرده بود.

اینم یه تصویر از یکی از دوستان بعد از این که همه غذاشونو تموم کردن و ایشون هنوز مشغول بودن که حیف بود از قلم بیفته.Untitled-3

بعدشم خود بچه ها بیشتر خودشون کمک کردن و سفره رو جمع کردن.

بعد غذا هم همگی شاهد یه کشتی جانانه بودن بین پهلوون تیم ما از خطه مازندران با دوبنده قهوه ای با پهلوون عباس که پهلوون ما در اوج کنار کشید و از ادامه مبارزه انصراف داد.

Untitled-4

خوب حالا تا این جای کار یه طرف، از اینجا به بعد به بعد یه طرف. حدودا ساعت 8:30 شده بودکه تصمیم گرفتیم پانتومیم بازی کنیم. من هر چی از این بازی بگم کم گفتم. اول بازی بیشتر بچه های باران بودن، ولی یکم که گذشت بچه های مرکزم کم کم اومدن و همه با هم بازیو ادامه دادیم. این بازی طوری بود که همگی به دو گروه تقسیم شدیم و هر گروهی اول یه ضرب المثل با مشورت هم انتخاب میکردن و بعد یه نفر از گروه مقابل باید میرفت و ضرب المثلو به صورت پانتومیم واسه هم گروهیاش اجرا میکردن تا ضرب المثلو حدس بزنن. ناگفته نماند که توی این بازی ضرب المثلایی شنیدم که تا حالا نشنیده بودم! بعضی ضرب المثلا اجراش خیلی سخت بود مثه “نو که میاد به بازار، کهنه میشه دل آزار” که به خودم افتاده بود و مونده بودم چجوری اجراش کنم، ولی خوب بچه ها خیلی زرنگ بودن و با کوچیک ترین حرکات حدس زدن و درست گفتن.

از نکات جالب توجه دیگمون هم میشه به بازی خوب یکی از دوستان که می خواست ادای جوجه رو در بیاره و یکی دیگه از دوستان که ادای بادمجون! رو خیلی باحال اجرا کردن، اشاره کرد.

 اینم چند صحنه از بازی

Untitled-5 Untitled-6

خلاصه ساعتای 10:30 بود که دیگه بازی مون تموم شد ویه شب به یاد ماندنی واسه همه ما رقم خورد و باشد که از این شب ها همیشه داشته باشیم.