ساعت یک ربع پنج قرار بود بچه های باران دور هم جمع شوند که تا پنج مینی بوس بیاد همه آماده باشند ساعت پنج وارد رسالت شدیم مینی بوس نیم ساعت دیر کرد!

خیلی نگران بودم بالاخره مینی بوس اومد و بچه ها با صف سوار مینی بوس شدند

توی مینی بوس کلی شعر انقلابی و غیرانقلابی خوندند و دست زدیم.موضوع جالبی که خیلی خوشحالم کرد این بود که یکی از شعرهایی که بچه ها می خوندند به نظرم با محتوا آشنا اومد!

بعد از اینکه کمی گذشت یادم اومد که این شبیه همون شعریه که به یکی از بچه های بزرگتر داده بودم که با بقیه ی بچه ها تمرین کنه تا اگر شد در مراسم کوچیکی که قرار بود داشته باشیم اجرا کنند و وقتی پیگیر شدم،فهمیدم این همون شعره که با بچه ها کار شده و انصافا هم خیلی خوب خوندند و منم کلی ذوق کردم.

رسیدیم تئاتر هلال احمر و خوراکی هارو تحویل نگهبانی دادیم و وارد شدیم.

1

2

توی تئاتر که شاد هم بود بچه ها دست زدن و براشون جالب بود.موضوع تئاتر زندگی علی مردان خان بود که به صورت طنز بیان شده بود.

کم کم بچه ها خسته شدن و غرغرها شروع شد!

امان از این غرغرها!!

بعد از اون خوراکی ها رو بین بچه ها پخش کردیم.

خیلی خوش مزه خوردند..

بعد کوچولوهای دوست داشتنی سوار ماشین شدند و همراه خاله ها به مرکز رفتند.