به نام خدای خوبی ها
روز جشنمون بلأخره اومد ? ?
با تأخیر یک هفته ای جشن دهه کرامت رو واسه ماهی قرمزامون گرفتیم ?

جشنمون رو تو دانشگاه گرفتیم. همه از صبح زود مشغول ببر و بیار و کار و ‌بار…
داشتیم همه چی رو برای ورود بچه هامون آماده می کردیم و لحظات انتظار به پایان می رسید ?
با ورود بچه های فرشتگان، مهمونامون پشت سر هم اومدن دیگه… چه مهمونایی…
همه خوشگل و خوشتیپ اومده بودن جشن باران ??
اول برای بچه هامون تو آمفی تأتر برنامه داشتیم… ?
برنامه های آمفی تأترمون با قرآن خوندن یکی از گل پسرامون شروع شد ?
با آهنگهای شاد و با همراهی بچه ها، فضای آمفی تأتر پر از شور و نشاط شده بود.
برنامه هایی مثل تئاتر بچه های رسالت که دمشون گرم عالییی کار کردن؛ نمی دونم این حس رو تا حالا تجربه کردین، که حاصل زحمتاتون رضایت بخش باشه و بتونید بهش افتخار کنید؟! اگه تجربه نکردید، امیدوارم نصیبتون بشه…
دکلمه ی یکی از دخترامون و کلی مسابقه و یه عالمه جایزه و در کنارشون خوردنی هم که جزء لاینفک ماجراست ?
هنوز نیمه های برنامه های تو آمفی بودیم که فسقلیامونم از راه رسیدن… ? پشت لباسای خوشگل همدیگه رو قطاری گرفته بودن و همونطور رفتن تو نمازخونه پیش عموها واسه کشتی و بازی های مخصوص خان عموها باهاشون ?
بعدم که نوبت نقاشی رو پارچه های سفیدی که به دیوارا زده بودیم، رسید ??
به تصور ما موقع نصب پارچه ها، خیلی پایین بنظر میومدن و فکر می کردیم که باید نشسته نقاشی کنن… اما وقتی فسقلیامون اومدن، دیدیم تازه واسشون بلندم هست!!
دیگه نگم که چقد دستاشون رو رنگی کرده بودن، درحال نقاشی… نقاشی که چه عرض کنم شبیه همه چی بود، جز نقاشی ?
بعد از پایان برنامه آمفی تأتر، فرشته های بزرگترمون رفتن تو محوطه که بازی کنن ?
یه عالمه بازیهای عالی و هیجان انگیز براشون تدارک دیده بودیم ?
یکی از جذابترین غرفه هامون، غرفه ای بوده که دو تا از ماشینهای خاله ها و عموها رو گذاشته بودیم تا رنگ آمیزی و خوشگلش کنن ???
بعضیا با همون وسایل بازی می کردن؛ بعضیام بازیای جدید اختراع کردن!!
خلاصه تقریبا کسی نبود که بیکار باشه… همه در حال بالا و پایین پریدن و جیغ و شادی بودن ?
کم کم داشت وقت شام بچه ها می شد
پس بعد برنامه آتیش بازی، بچه ها رفتن واسه دست شستن و بعدم صرف شامشون ??
و در آخرم یه خداحافظی طولانی و پر از حس دلتنگی…