به نام خدای باران
صبح زود از خواب بیدار شدن هدف می خواهد؛ اما صبح زود با ذوووق از خواب بیدار شدن فقط عشق می خواهد؛ عشق به بچه هایی که قلبشان به پاکی باران است.
از همین اول صبح دانشگاه پر از جنب و جوش است. در اتاق باران خاله هایی که با کلی انرژی آمده اند و همه حسابی مشغول کارهایشان هستند. یکی بادکنک باد می کند؛ یکی کاغذرنگی برش می دهد؛ یکی جایزه ها را کادو می کند… خلاصه همه پرانرژی و سرحال حسابی مشغول اند. عموها هم بیرون دانشگاه دنبال خرید وسایل لازم اند.
آن طرف دانشگاه، خاله ها در حال تزئین آمفی تأتر هستند. یک ایده ی خوب و یک اجرای عالی!!

IMG_20160825_174842
فضای سن پر از بادکنک های رنگی است. خاله ها نقاشی هایی که بچه ها کشیده اند را به دیوار می زنند. دیدن جمله های قشنگ روی نقاشی بچه ها انرژی همه مان را چند برابر می کند. ^ – ^
زمان به سرعت می گذرد. کار خاله ها در آمفی تأتر کم کم تمام می شود. عموها هنوز درحال مرتب کردن جایگاه بازیها هستند.

IMG_20160823_171418

بعد از انجام کارها همه مان برای دیدن بچه ها لحظه شماری می کنیم. اولین گروه از بچه ها می آیند، همه چیز عوض می شود! خاله ها و عموها با کلی ذوق بچه ها را به آمفی تأتر می برند. کم کم بقیه بچه ها هم می آیند و جشن شروع می شود. اول یکی از پسر کوچولوها برایمان قرآن می خواند.
چقد زیبا و دلنشین!! همه آرام نشسته اند. سرود ملی که پخش می شود، فرشته های کوچولو، مرتب و با افتخار می ایستند و سرود ملی کشورشان را می خوانند، چه لحظه ی قشنگی است! 🙂 مجری با انرژی کامل وارد سن می شود. موسیقی شاد و پرانرژی بچه ها را به ذوق می آورد. مسابقه و بازیها درست پیش می رود که یک دفعه یک آقا با لهجه ی بامزه ی مشهدی وارد سالن می شود و با داد و بیداد توجه همه بچه ها را به خودش جلب می کند… با یک نمایش طنز عالی می شود خنده را روی لب همه بچه ها دید. ^ – ^

IMG_20160823_171439 IMG_20160823_171406

 

 

 

IMG_20160823_171436

خلاصه همه چیز در آمفی تأتر درست پیش می رود، یکهو از بالا صدای جیغ کلی بچه می آید… چقدر همه مان خوشحالیم؛ جوجه های مهد آمده اند؛ جوجه کوچولوهایی که فقط می دوند و جیغ می زنند!! 🙂

IMG_20160823_171414

بعد از تمام شدن برنامه ها در آمفی تأتر، خاله ها و عموها بچه ها را به حیاط و سمت جایگاه بازی ها هدایت می کنند. همه بچه ها سرگرم هستند و حسابی بازی می کنند.

IMG_20160823_171410 IMG_20160823_171432

 

 

 

IMG_20160823_171421

ساعت حدود 8 است. خستگی را می شود در چهره بچه ها دید؛ اما خاله ها و عموها مثل صبح، همچنان سرحال اند! ^ – ^ کم کم بچه ها به سمت سلف دانشگاه برای خوردن شام می روند.

IMG_20160823_171425

بعد از خوردن شام، وقت رفتن بچه ها می رسد. فرشته ها انقدر دوستداشتنی اند که اصلا دلمان نمی آید از پیشمان بروند!
موقع خداحافظی لبخندِ روی لب بچه ها، خستگی همه مان را در می کند. خدا را شکر که بچه ها راضیند!
خدای باران شکرت که همه چیز برای فرشته های کوچکمان خوب بود؛ شکرت که توانستیم لبخند را به لبشان بیاوریم…
باران یعنی حس طراوت، حس زندگی، حس مهربانی…
باران باش و ببار…! 🙂