به نام آفریدگار مِهر…
سلام به همه ی بارانی ها…
اسم ماه رمضون که میاد صدای ربنا می پیچه تو سرمون و دلمون پر می شه از عطرِ دورهمی هایی که از بچگیامون حک شده تو خاطرمون

به خاطر صفای نابِ وجودش… دست مدد دادیم به دست هم، تا حک کنیم شاید یه خاطره ی خوبِ ناب رو تو ذهن فرشته هامون تا بمونه تو صندوق دلشون یادگاری…
برای محقق کردن این آرزوی بارانی بود که یه گروهِ عاشق و پرشور شروع به کار کرد و حال و هوای فکرامون طوفانی شد، برای پذیرایی از بچه هایی که جلوه گر خدان روی زمین…
روزی که پا گذاشتن فرشته هامون توی دانشگاه و بهاری تر کردن حال دلامون و، چهارم خرداد بود و نهم ماه رمضون… میزها، سفره ها، بازی ها، همه و همه ی تدارکاتی که با جان و دل آماده کرده بودیم برای اومدنشون، حالا چشم به راه قدم هاشون بودن…

 

ساعت پنج تموم می شه دلهره هامون و شروع می شه همه ی ذوقمون برای خنده های از ته دلی که نوید می ده زندگی رو…
می خندیم با هر خنده شون و جون تازه می گیریم با هر ذوقشون…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می گذره ساعت و قفل می کنه رو ساعت هفت و می شه وقت بازی با مهرزادهایی که باعث می شن یادمون بره تلخی ها رو…

 

 

 

 

 

و می رسه ساعت هشت و می نشینیم پای سفره ای که خدا رو می شه حس کرد توی عطر عشقِ پیچیده ی توش، ربنا پخش می شه و قلبمون پر می زنه برای لبخندای بی ریایی که نقش بسته روی صورت فرشته هامون…
زمان می ره و نمی رسیم به گرد پاش و می رسه وقتی که باید دل بکنیم از فرشته هایی که حالمون رو خوب کردن و زنده کردن خوبی های از یاد رفته مون و…
خسته ایم؛ اما پر از عشق… با یه دنیا حس وصف ناپذیر تو دلامون از برای حسِ دستِ خدا بودن روی زمین…

حال دلاتون سپرده به خدای باران ها…