صبح روز جمعه ساعت 10 با بارانی ها قرار داشتیم که خانه فرزندان علی اصغر باشیم

دوتا از نیروهای خوش قول راس ساعت 10 اونجا بودن،بچه ها هم طی اعلامیه ای که زده بودم رو در اتاقاشون از برنامه خبر داشتن،ولی به دلیل تنبلی و بی حوصلگی هاشون برای انجام کار هنری. از اتاقاشون بیرون نیومدن وای که با هزار زور و زحمت از اتاقاشون کشوندمشون بیرون.من کوزه ها واسپری و ربان و تور و گواش اینارو آورده بودم ولی قرار بود قلم مو و ماهی و تنگ یکی از نیروها بیاره که به لطف ترافیک میدان نمایشگاه  ساعت 11:45 رسیدن یعنی 1ساعت و 45 دقیقه تاخیر.
خلاصه ما بچه هارو به قول و وعده سفره 7سین برتر جایزه نقدی میدیم آوردیم بیرون بچه ها به 3 گروه تقسیم شدن و هر کدوم از بارانی ها تو هر گروه فعالیت میکردن منم به عنوان مهندس ناظر از این گروه به اون گروه میرفتم.بچه ها با اسپری و گواش افتادن به جون کوزه ها و اونارو رنگ زدن و با نگین و ربان تزیین کردن تو اوج کار و خلاقیت بودن که غذاها رسید حالا بچه هایی که دل نمیدادن به کار به زور بردیمشون سر سفره،ناهار خوشمزه ای بود،بعد از خوردن ناهار باز به زحمت جمعشون کردیم برای ادامه کار دیگه چون دلشون پیش کادو بود راحت تر رفتن،تقریبا ساعت 1بود و کارشون تموم شده بودو رفتن برای چیدن سفره 7 سین تو اتاقاشون،یکی از سفره ها یه سین کم داشت که به ایده خودش سیب زمینی گذاشت 😀

هفت سین علی اصغر(1)
سفره ها چیده شد حالا نوبت رای گیری شده بود،5 تا نیرو بارانی و 1مربی رای گرفتیم امتیازا 4،3،3 بود گروه برنده خیلی خوشحال شده بوود خدایی سفره قشنگی بود و گروه خوبی هم بودن

هفت سین علی اصغر(4) هفت سین علی اصغر(5) هفت سین علی اصغر(3)

برای اینکه از دل گروه های بازنده دربیاریم،یه آهنگی گذاشتیم و یکم دست و جیغ و اینا که شاد بشن، به هر صورت از دلشون درآوردیم
وسایلو جمع و جورکردیم ،داشتیم میرفتیم !که یهو گریه یکی از بچه ها در اومد حالا بیا و اینو اروم کن -___-
حالا هی میپرسیم چی شده اشک میریزه و ناله میکنه از بین صدای گریه هاش فهمیدم که فلشش که یادگاری بوده گم شده. حالا اینور بگرد اونورو بگرد پیدا نشد بهش میگفتیم حالا اشکال نداره یکی دیگه میخریم ساکت نشد که نشد در حال دلداری بودیم که فلش براش آوردن مثل اینکه یکی از بچه ها برای اذیت کردنش برداشته بود و اشکشون اول تبدیل به …. شد و بعد خندیدن و ماهم که خیالمون راحت شد خداحافظی کردیم و رفتیم.

هفت سین علی اصغر(3) هفت سین علی اصغر(6)

واقعا خستگی از تنمون در رفت وقتی مربیشون باهام تماس گرفت و گفت بچه ها راضی بودن از اینکه جمعه متفاوتی داشتن.