با چند نفر از خاله های باران خودومونو جلوی در اصلی شهر بازی رسوندیم و منتظر رسیدن مینی بوس بودیم که قرار بود بچه های مرکز علی اصغر رو تا پارک برسونه .اتافقا 2 نفر بارانی جدید هم از دانشگاه خیام به ما پیوسته بودن ،تا رسیدن مینی بوس چند نفراز اعضا مدام در حال پیگیری و صحبت با مسئول شهرداری(ببخشید شهربازی …یه وقت فک نکنین سوتی دادم) بودند تا ایشونو راضی کنن با همکاری بیشتر ،اجازه بدن بچه ها از وسایل بازی بیشتر و محبوب تری استفاده کنن…

بالاخره مینی بوس رسید و 2 نفر از خاله ها به استقبالشون رفتند.مربی بچه ها و پسر بچه ی با مزه اش هم همراهشان بودند.مدتی جلوی در شهربازی منتظر موندیم که بتونیم اجازه ی ورود همگی رو هر چه زودتر بگیریم و در این حین،برای سوار شدن و نشدن بعضی از وسایل بازی ،رای گرفتیم.

حدود ساعت 5 بود که وارد شهربازی شدیم.چند تا از وسایل مورد نظر ما بعد از ساعت 6 شروع به کار می کردند،به همین دلیل اولین وسیله ای که سوار شدیم” کشتی ” بود .یکی از خاله ها مایل به سوار شدن به کشتی نبود و در نتیجه مسئولیت عکس به ایشون واگذار شد…

Picture3Picture1

بعد از کشتی،چشم همه رو غرفه پشمک فروشی گرفت؛یکی از خاله ها داوطلب شد و چند تا پشمک خرید که همون چند تا اونقد زیاد بود که هر کس پشمکشو تموم میکرد حس پیروزی بهش دست میداد!!بعد از پشمک تشنگی اومد سراغمون و باعث شد دو تا دیگه از خاله ها چند تا آب معدنی خنک خریدند(که هر چهار خاله رو خدا خیرشون بده.. )
بعدش سوار ………(اسمشو نمیدونم! )شدیم. که فقط میدونم میچرخه، کلی مارو چرخوند ولی ما حتی وسط این چرخش ها هم دست از عکس گرفتن بر نداشتیم!بعدش رفتیم سراغ ” فانفار بزرگ” تو صف وایستادیم.6 نفر ، 6 نفر تو کابین های فانفار نشستیم.هر چه بالاتر میرفتیم، منظره های بهتری رو می دیدیم و لذت می بردیم. در این جا هم عکس گرفتن فراموش نشدو صحنه های خوشایندی رو ثبت کردیم؛از کابین بغلی هم عکس گرفتیم. ترس گاه گاه بعضی از بچه ها هم ، با مزه و موجب خنده ی یشتر بود.با اینکه فکر نمی کردیم اما هر کابین ،2 دور می چرخید.از دور دوم لذت بیشتری بردیم!

Picture5Picture6

Picture4

وسیله ی بعدی،” قطار مثلا وحشت ” بود .بعد از گذر از صف ،هر 3 نفر تو یک اتاقک قطار نشستیم.قطار که شروع به حرکت کرد،تخلیه ی انرژی بعضی ها هم با جیغ و دست همراه شد! توی تونل اصلا وحشتناک نبود و جیغ ها نشانه ی هیجان زیاد بود! دیگه لیست وسایل بازی که قرار بود سوار شیم تموم شده بود…با وجود اینکه بچه ها مخالفت میکردند که بریم ولی باید شهر بازی رو ترک می کردیم…بعد از تشکر از مسئول شهر بازی ، پارک ملتو به مقصد بستنی فروشی روبروی پارک ترک کردیم.

تو بستنی فروشی ،بعد از به سختی پیدا کردن میز های خالی ،یکی از خاله ها از همگی سفارش گرفت و سپس خاله ها در پخش سفارش ها بین همه کمک کردند.در پایان با اینکه هیچ کس مایل نبود! بچه ها رو تا مینی بوس بدرقه کردیم و پس از خدا حافظی سوار مینی بوس شدن و…