قرار بر این شد که فرشته های خانه ی فرشتگان رو ببریم باغ.

IMG_20160430_125055

اون روز صبح اول وقت رفتیم مرکز که به بچه ها توی آماده شدن کمک کنیم؛ ولی وقتی رفتیم بچه ها حاضر شده منتظر ما بودن، حتی از ما هم آماده تر بودن!
همه با هم سوار مینی بوس شدیم و راه افتادیم… سر راه رفتیم به امام زاده ها یاسر(ع) و ناصر(ع) سلام دادیم و زیارتی کوتاه انجام دادیم.

IMG_20160430_125051

کلی شعر خوندیم و دست زدیم و خندیدیم تا اینکه رسیدیم. رفتیم داخل باغ، سفره پهن کردیم و همه با هم صبحانه خوردیم. بعد زیرانداز و توپ ها رو برداشتیم و رفتیم بیرون برای بازی؛ والیبال، وسطی، بدمینتون و… کلی بازی کردیم و شعر های دسته جمعی خوندیم تا موقع ناهار شد…

IMG_20160430_125045

هوا کمی بارونی شده بود، رفتیم داخل ویلا. اول نماز خوندیم و بعد بساط ناهار رو پهن کردیم. داخل ویلا هم کلی بازی کردیم؛ مسابقه اسامی، یه قل دو قل و…

IMG_20160430_125048

بارون که آروم تر شد، دوباره رفتیم بیرون؛ توی اون هوای عالی دوباره شروع کردیم به بازی کردن و شعر خوندن.

زمان خیلی زود گذشت و مینی بوس ها اومدن دنبالمون. توی راه برگشت هم، مثل راه رفت خیــلی خوش گذشت…
به مرکز که رسیدیم با فرشته هامون خداحافظی کردیم و ازشون جدا شدیم… اما نه برای همیشه! 🙂