ساعت هفت و نیم صبح دم در مرکز فرشتگان. خاله ها برای برنامه ی اون روز توجیه می شدن: تو مینی بوس ساندویچ هاشون رو بدین ( یه سری ساندویچ های پنیر و خیار که شل و ول بودن!! )؛ تو مینی بوس با بچه ها بازی کنین؛ تو اردوگاه حواستون به بچه ها باشه؛ با وسایل ورزشی بازی کنین و…
اول بچه ها تو مینی بوس خواب و بیدار بودن؛ یخشون هنوز باز نشده بود و تلاش برای بازی کردن باهاشون، هیچ فایده ای نداشت… 🙁 ولی پاشون که از اون راه پر پیییییچ و خم به اردوگاه رسید، از این رو به اون رو شدن ^-^ دیگه نمی شد کنترلشون کرد! یکی رو تاب بود؛ یکی رو سرسره؛ یکی با رقص پا از این ور می رفت به اون ور… وسطی و والیبال هم ک عضو جدا نشدنی اردو هستن، با تمام قوا بازی می شد…


بچه ها با تاب و چرخ و فلک خودشونو کشتن D: خاله ها دست براشون نمونده بود و سرگیجه گرفته بودن از بس چرخ و فلکو چرخونده بودن D:

تپه نوردی و نگاه به افق های دور و عکس و ژست هم که نگم بهتره… 😉 ماشاءالله تپه رو روسفید کردن همه :))
دبرنا رو بچه ها زود یادگرفتن؛ با شوق دنبال کردن و همراه باهاش پف فیل خوردن 🙂


نهار کنار بچه ها و دست جمعی یه طعم خاص پیدا کرده بود…
بعد نهار همه دور هم جمع شدن تا خاله ها عیدی های بچه ها رو بدن. بچه ها خییییلیییی ذوق کردن. هدیه هاشونو به هم نشون می دادن و با هم مقایسه می کردن. تشکر می کردن و می ترسیدن تا مرکز اتفاقی واسه هدیه هاشون بیفته D:

 

 

 

 

 

 

 

موقع برگشت مینی بوس شلوغ شلوغ بود. انگار خاله ها هم یخشون باز شده بود!! حرکات ژانگولر تو مینی بوس همه رو، از جمله مربی مرکز، به خنده انداخته بود 🙂
موقع خداحافظی، همه دلشون می خواست برنامه طولانی تر می بود…
به امید روزای رنگی پیش رو… 🙂