اسم اردو که اومد، یاد اون اردوهای خوب دوران دبیرستان افتادم ^-^ اردوهایی که از یه هفته قبلش واسه ش برنامه ریزی می کردیم که کی زیرانداز بیاره، کی بدمینتون، کی چیپس و پفک… D:
از صبح زود که رفتیم دم در مرکز رسالت، یه سر و صداهایی میومد.‌.. سللاااااام خاله… سلااااام…
بچه های کوچیکتر خیلی شوق داشتن… واسه سوار شدن به مینی بوس عجله می کردن و خاله ها رو با خودشون می کشیدن 🙂
دوباره مینی بوس و شعرهای بچگونه ی تو راه… بازی های دسته جمعی و رقص های یواشکی…

 

 

 

 

 

 

 

تو اردو اما، مسئولین به همه گوشزد کردن یه سری جاها نباید رفت؛ اما خب بچگی و شیطنت و کنجکاوی…
خلاصه بچه ها از هر چیزی می دیدن استفاده می کردن؛ حتی از مجسمه های گچی گاو و گوساله که تو محوطه بودن، نگذشتن!! D: کم مونده بود، نهارشونم رو گاو بخورن! البته در این زمینه خاله ها فعالتر عمل می کردن؛ به این صورت که خودشونم روی همون مجسمه های گچی می نشستن!! O:
بازی والیبال و وسطی هم که جایی شده بود واسه کری خونی و کل کل. کسی عملا بازی نمی کرد… همه ش دو تا تیم واسه هم کری می خوندن و هی هم می باختن… و با وجود باخت، باز کری می خوندن و باز هم می باختن… D:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از نهار خوشمزه که دسته جمعی خوردیم؛ مسئول اردوگاه ما رو به زور بردن دور و اطراف اردوگاهشون رو نشون بدن! D: گلخونه و تپه و درخت و فلان و فلان… 🙂

 

 

 

 

 

 

 

 

موقع برگشتن اما، همه دلشون واسه هم تنگ می شد… خاله ها برای بچه هاااا… بچه ها برای خاله هاااا… 🙁
ان شاءالله همیشه به خوشی ^-^