به نام او …

جمعه 23 مهر ماه 1395 با دوستای بارانیم قرار گذاشتیم یه مراسم عزاداری برای بچه ها تو مرکز برگزار کنیم…
شب قبلش زنگ زدم به مسؤل آموزشمون تا هماهنگیای لازمو انجام بدیم تا برنامه به خوبی پیش بره ^-^

یه شب پر استرس
ساعت 8 صبح بیدار شدم و ساعت 9 زدم ازخونه بیرون و داشتم از استرس می مردم که روز جمعه ظرف یه بار مصرف از کجا پیدا کنم… 😐 بالأخره ساعت 9:45 یه مغازه پیدا کردم که باز بود ^-^ خدا رو شکر 40 تا ظرف یه بار مصرف گرفتم و راه افتادم؛ چون دوستم هم گفته بود، ظرف و قاشق پلاستیکی میارم، دیگه منم زیاد نگرفتم. سوار اتوبوس شدم. ساعت 10:05 دقیقه گوشیم زنگ خورد، یکی از خاله ها بود؛ گفت: کجایی؟ گفتم: عزیزم شما برید داخل، برنجا رو پاک کنید. من 15 ،20 دقیقه دیگه می رسم. خلاصه ساعت 10:25 دقیقه رسیدم مرکز. وارد سوئیت بچه ها که شدم، دیدم بللللللله همه جمعن و مشغول پاک کردن برنجا…
چادرمو در آوردم و نشستم جلو خاله خانوم 😉 نگاش کردم؛ خندید. گفت: می دونم. خواهرم گفت… گفتم: آبروم دست تو خاله جان. گفت: باشه… بالأخره خاله ی بزرگمون حساب می شد 😉 شله زردو سپردم بهش… پا شدم، رفتم سمت شیرکاکائوها با دوتا از بچه های دیگه شروع کردیم شیر درست کردن؛ چون داشتن بچه ها بیدار می شدن کم کم… گفتیم شیر واسه صبحونه شون آماده باشه.

بقیه بارانی هام شروع کردن میز چیدن؛ یه پارچه سیاه انداختن روش… دوستم بهم گفت: خاله کره یادمون رفت. گفتم: چشم… رفتم از مرکز بیرون. داخل سوپری شدم؛ 5تا کره 50 گرمی برداشتم؛ موقع حساب کردن چشم خورد به یک جعبه که توش یه عالمه بازی فکری داشت! ^-^ اونو هم گرفتم و داخل مرکز شدم. کره ها رو دادم به دوستم و دست فرشته کوچولومونو که کوچکترین فرد جمع ما بود، گرفتم و آوردمش وسط. رو به خاله ها گفتم: عزیزم خاله ها ازت می خوان یه سوره خوشگل بخونی تا بهت جایزه بدن 🙂 گفت: خاله حمد بخونم؟ گفتم: بخون 🙂 خجالت می کشید. گفتیم: پشتتو بکن به ما بخون ^-^ پشتشو کرد و خوند 🙂 همه واسش صلوات فرستادن و خوشحال شد و ازخاله ها تشکر کرد…
اون میکادو و حلوایی که بچه ها درست کردن و خرمایی که آورده بودنو چیدن رو میز.

ساعت 11:20 دقیقه شد. گفتم: بچه ها آماده شین واسه نماز ظهر 🙂 بچه ها وضو گرفتن و به صف شدن. شروع کردیم نمازخوندن.

بعد اتمام نماز، رو به قبله نشستیم و یکی از فرشته های مرکز شروع کرد به زیارت عاشورا خوندن. عالی خوند؛ لذت بردم از خوندنش 🙂

خدا رو شکر زیارت عاشورا هم خونده شد و رفتیم سراغ شله زرد. من دیر رسیدم، زعفرونو ریخته بودن. یه تعدادی از بچه ها رفتن بالا سر شله زرد و شروع کردن به هم زدنش.
بچه های مرکز وقتی هم می زدن، خاله ها از این ور و اونور دعاهاشونو به بچه ها می گفتن، تا واسه شون دعا کنن… گلابو ریختم. بوی گلاب پیچید تو آشپزخونه، حال و هوای خوبی به همه مون دست داد. درشو بستیم، گذاشتیم خوب جا بیفته 🙂

دوتا از بچه ها ازم خواستن چادر واسه شون بیارم. ازشون قول گرفتم به شرطی واسه تون میارم که همیشه سرتون باشه؛ اونا هم بدون هیچ چون و چرایی، گفتن: باشه. خیلی خوشحال شدم 🙂 گفتیم: چشم واستون میاریم.
بعد از 30 دقیقه درشو باز کردیم. دوتا از خاله های قویمون با آشپزمون قابلمه رو بلند کردن، گذاشتن رو زمین؛ شروع کردن به پر کردن ظرفای شله زرد با کمک بچه ها و خاله ها. گذاشتیم همه رو روی میز تا سرد شه…

بعد شروع کردن بچه ها تزیین کردن شله زردا. شله زردا خدا رو شکر زیاد بود. کمی به نگهبانی دادیم؛ کمی به شیرخوارگاه؛ بقیه شو هم قرار شد، ببریم یکی از مراکز نزدیک علی اصغر. کارمون که با بچه ها تموم شد؛ ساعت 2 از بچه ها خداحافظی کردیم. بچه ها ازمون تشکر کردن؛ این واسم باارزشتر از هر چیزی بود ^-^ خدامو شکر کردم؛ همه چی به خوبی پیش رفت…

در پناه حق 🙂