به نام خدا

احساس داشتن رو چجوری میشه فهمید وقتی نداشتن رو تجربه نکردیم. از اول بودیم محاله که بتونیم نبودن رو تصور کنیم، چون از اول جزئی از بودن بودیم. از ابتدای زندگی همراه داشتیم، واسه همین نمیتونیمباکسی که دوستی و یاری نداره ابراز همدردی کنیم. از وقتی چشم باز کردیم و پا به این کره خاکی گذاشتیم تا این لحظه چشم در چشم پدر و مادرمون زندگی کردیم، داشیم چیزی رو که طلب نکرده بودیم.

به همین دلیل بودنشون تا به این لحظه رو جزئی از زندگی می دونیم و نمی تونیم نبودنشون رو تصور کنیم. خیلی از ما ها، همدردی هامون واقعی نیستن، خودمون هم میدونیم واقعی نیستن، اما خب گاهی وقتا برای تسلی دادن دیگرون باید اینکار رو بکنیم چون اونا تجربه بدی داشتن، به احساس نداشتن چیزی و از دست دادنش برای همیشه در زندگی رسیدن، احساسی که با تمام باور ما متضاده و هیچ جوره با منطق ما جور نیست.

فکر کن دوست من، هستند آدمایی که وقتی شروع به درک کردن زندگی می‌کنن می بینن در فرهنگ لغتشون جایی برای کلمه های پدر و مادر نیست و زندگی رو همینطوری یافتن و پذیرفتنش.اگر ما انسانها همگی همچنین وضعیتی داشتیم یعنی از نعمت بزرگ شدن در خانواده محروم بودیم واسمون دردی نبود که خانواده نداریم چون اونوقت همه مثل هم بودیم،اما متاسفانه درد از جایی شروع میشه که ما همه آدمها یکسان نیستیم و تقریبا هممون خانواده داریم ، پس چجوری میتونیم ادعا کنیم که این بچه ها رو درک میکنیم؟در حالی که هنوز نداشتن رو تجربه نکردیم.

پس ما اونا رو درک نمی کنیمبلکه نسبت بهشون دلسوزی می کنیم که ندارن چیزی رو که دخالتی تو نداشتنش نداشتن ، که ندارن فرشته هایی رو که از اونا مراقبت کنن و این رقت قلب ها همه بخاطر احساس خوبیه که از داشتن نعمت پدر و مادر بهمون دست میده در حالی که نمی تونیم خودمون رو جای اونا تصور کنیم.

اولین باری که قرار بود این آدم کوچولو ها رو ببینم، با یک برنامه حرم شروع شد، خیلی آروم وارد زندگیم شدن. اون روز نمیدونستم باید چکار کنم ، دلسوزی کنم یا زیادی مهربون باشم. وقتی دیدمشون متوجه شدم تو نگاه گرمشون غروری هست که یه جورایی حس بی اعتنایی به دیگران رو می رسونه ، بی اعتنایی که منو به سمتشون می کشوند وقتی مادر نداری یعنی از اول دلسوز عالم رو نداری ، وقتی پدری نیست یعنی کوه تکیه گاهی وجود نداره.

اونا توقعی از کسی نداشتن، نه از کسی مهربونی می خواستن نه دلسوزی. من خودم رو پیششون کوچیک دیدم، که این چنین مناعت طبع بلندی در قامت های کوچکشان جای داشت. دیگه این من بودم که جذب اونا شده بودم ، اونا از من غنی تر بودن که با نبود نعمتی در زندگی کنار اومده بودن، اونا یک گام از من شجاعتر بودن ، چون با اون احساسی بدی که حاصل نداشتن بود روبرو شده بودن و پس از اون دوباره شروع به زندگی کرده بودن.

آدمهایی کوچک اما ایمان هایی بزرگ، برعکس ما هرچه بزرگتر میشویم ایمانمان کوچکتر میشه. وقتی با اونا هستم از این دنیای پرمشغله و این همه مشکلات دنیای آدم بزرگها رها میشم، اونا با انگشتهای کوچیکشون جادو میکنن و منو هم مثل خودشون کوچیک میکنن و این بهترین سفر در زمانیه که وجود داره.

باران برای من، به معنی ادامه ی حیات است ، شاید خیلی ها تصور می کنن که وقتی عضو گروه دانشجویی باران شدن باید بارانی باشند و بیشتر از پیش ببخشند، اما برای من این فرشته های زمینی بودن که باران زندگی ام شدن و رنگین کمان زیبا رو به آسمون دل من هدیه کردند.

اونا محبتشون و گرمای وجودشونو از هیچکس دریغ نمیکنن و به غریبه و آشنا با لفظ عمو و خاله یکسان می بارند تا که همه را شیفته ی خود سازند.

دوست من ، اگر احساس کردی قدری نیاز داری که هم قد آدم کوچولوها شی و دنیای خاکستری شده ات دوباره رنگی بگیره ، اگر دوست داری اولین گام رو به سمت این بچه ها با وجود مشغله های فراوانت برداری ، ما در اتاق باران منتظرت هستیم، به امید اینکه بزودی همدیگه رو ببینیم.

 

یار دبستانی دیروز شما – سید جلال سجادی