یک صبح قشنگ بارانی(12/11/91)تصمیم گرفتیم سری به بچه های مرکز علی اصغر بزنیم

از اونجایی که جمعه بود، قرارمون ساعت 11شد. طبق معمول به علت بازار ماشین به ترافیک برخوردیم و با یک ساعت ونیم تاخیر به مرکز رسیدیم.

وقتی وارد مرکز شدیم بچه ها با لبخند وخوشحالی از اینکه خاله های بارانی اومدند، از ما استقبال کردند و از همون لحظه اول انرژی فوق العاده ای  با خنده های دوست داشتنیشون بهمون دادن.

مثل همیشه  رفتیم داخل یکی از سوئیت هایی که مخصوص باران و کارهای فرهنگی بچه ها بود. به خاطر اعیادی که اخیرا بود، بچه ها شیرینی زیاد داشتن و با خوشحالی با اونها از ما پذیرایی کردن..بعد از کمی گپ و گفتگوهای عادی بچه هایی که باهاشون درس کار میکردیم دفتر و کتاباشونو آوردن و شروع کردیم به درس خوندن ودیکته  نوشتن (دهخدا در سال دهم هجری در شهر ….)اونقدر سرگرم درس خوندن و حرف زدن شدیم که گذر زمان  رو متوجه نشدیم تا اینکه با صدای شکم یکی از بچه ها به خودمون اومدیم و با کلی خنده و شوخی فهمیدیم الان وقت ناهاره و همه حسابی گرسنه ایم. برای رفتن آماده شدیم که با اصرار بچه ها که خاله ها تورو خدا بمونید و یک روز غذا مهمون ما باشید مواجه شدیم و با خوشحالی دعوتشون رو قبول کردیم. اما تازه با موندن ما، بچه ها یادشون اومد که هیچ کار برای ناهار نکردن و به این ترتیب همه با کمک هم شروع کردیم به غدا پختن..

 یکی پیاز پوست می گرفت، یکی سیب زمینی و یکی دنبال قابلمه بزرگ…

بعد که غذا رو آماده کردیم و گذاشتیم که بپزه  رفیتم تو حیاط که یکم راه بریم و حرف بزنیم که یکدفعه یکی از بچه ها با سینی چای تازه دم اومد پیشمونJ جاتون خالی چقد تو هوای سرد بارونی چسبید..چند دقیقه بعد رفتیم داخل که غذا بخوریم، مسئله جدید کمبود بشقاب وقاشق بود که بچه ها در به در سوئیت ها برای خاله هاشون دنبال قاشق اضافه میگشتند.

همیشه بچه ها تو سوئیت هاشون غذا میخورن به کار هم کاری ندارن  ولی امروز همه اومدن تو یک سوئیت و هر کی از سوئیت خودش یک چیزی میاورد.. یکی نوشابه که همیشه فقط خودش میخورد ویکی دیگه نمکدون یکی چندتا قاشق و نون و…اینم یک عکس از سفره نسبتا کامل ما

 

جای همتون خالی بهترین غذایی بود که تا به حال خوردیم پر از شور وعشق ومهربونی بعد از ناهار اونقدر خورده بودیم که همه کنار سفره ولو شدیم!! مثلا برای خودمون برنامه ریخته بودیم که بعد از ناهار سر سفره دعا کنیم ولی پرخوری زیاد همه چیز رو از ذهنمون بردJ حالا نوبت دعوا سر اینکه کی سفره رو جمع کنه بود:D یک بحث حسابی راه افتاد اونجا بود که دیگه صدای مسئول شیفت مرکز در اومد، مثل اینکه بنده خدارو از خواب بی خواب کرده بودیم:D و همین باعث شد که ما به خودمون بیایم وعزم رفتن کردیم.

 پافشاری بچه ها برای موندن از یک طرف و نگاه  غضبناک مسئول شیفت از طرف دیگه ما رو برای رفتن دچار تردید کرده بود اما چاره ای جز رفتن نبود. دم رفتن  بچه ها با کاغذ و مداد به بدرقمون اومدن و مجبورمون کردن که تعهد بدیم که هفته ای یکبار مثل امروز حتما یریم مرکز.این هم عکس تعهد ما سه نفر که نفر سوم به علت دیر بودن فقط به امضا کردن بسنده کرد 🙂

این بود از یک روز خوب بارانی کنار بهترین دوستای  بارانی
در تمام راه خونه داشتم به این جمله فکر میکردم:

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل خوب است

مثل همین باران بی سوال که هی می بارد…..