تلنگر کوچکی است باران وقتی که فراموش میکنیم آسمان کجاست!!!!!

دسته: به روایت تصویر

  • جشن و افطاری در دانشگاه

    به نام خالق یکتای باران

    بالاخره روز موعود که براش ذوق و شوق داشتیم فرا رسید..

    هرکس از صبح پی انجام کاری بود..یه عده جوایز رو بسته بندی میکردند ، یه عده مشغول تموم کردن کار دکور بودند، یه عده سلف رو آماده میکردند و خلاصه تا نزدیک جشن همه مشغول بودند..

  • شهر بازی خانه پرندگان به دو روایت…

    ما و بچه های مهد 1

     

    چطور شد که رفتیم و چطوری نیرو جمع کردیم و حتی تو راه چه اتفاقاتی افتاد تا رسیدیم به جایی که باید میرسیدم جز خاطرات اعضاست ، که باید فکری بشه که بشه یک جایی ثبت بشن تا ببینن ما چکار میکنیم با این گروه ..(چی گفتم..!!!).

    خب خوبه که یکم هم از داستانی بگم که براساس واقعیته ، البته یک واقعیت شیرین نه مثل فیلم ها ، مینی بوس رو میبییم که داره نزدیک میشه

  • باغ پرندگان با فرشته های کوچولوی خانه فرشتگان (به مناسبت نیمه شعبان)

    به نام خالق پدر ومادر

    باغ پرندگان با فرشته های کوچولوی خانه فرشتگان

    قرارمون با خاله های بارانی ساعت 4بود اما چون همه خاله ها نیومده بودند تصمیم گرفتیم همین چندتایی که هستیم بریم داخل مرکز تا خاله های دیگه هم برسن در همین حین دیدیم که بچه ها برای استقبال از ما اومده بودند رو تراس و داد میزدن که اخ جون خاله های بارانی هم باهامون میان
    ساعت های 4.35 بود که سوار مینی بوس شدیم و خانه فرشتگان رو به

  • بازدید از باغ وحش وکیل آباد

    به نام خدا

    هنوز کسانی هستند که در هیاهوی قید و بندهای ریز و درشت زندگی ، فقط فکر جلوزدن و بالا رفتن نیستند و درمیان مشغله های خود جایی را برای بودن با بچه های پرانرژی و دوست داشتنی مهد علی اصغر باز می کنند جایی مخصوص نه برای تحقق رویایی بزرگ برای آنها، بلکه به بزرگی فراهم آوردن یک شادی کوچک به بهای چند ساعت همراهی. ..
    لیاقت بزرگی می خواد بودن کناراین چشم های معصوم، که من این هفته
    مستحقش

  • خانه پرندگان

    باغ پرندگان با بچه‌های علی اصغر

    چند روزی بود دلم می خواست برم پیش بچه های علی اصغر….،

    یهو به گوشم رسید که جمعه بارانی ها قراره برن پیش بچه ها و برنامه ناهار و بازدید باغ پرندگان دارن، سریع قبول کردم که باهاشون برم.
    صبح جمعه همراه  خاله ها رفتیم …، برنامه این بود عده ای سالاد ماکارانی درست کنن و عده ای هم دسر و همه رفتن سر کاراشون…،

    ساعت 3 غذا آماده شد و نشستیم حسابی دلی از عذا در آوردیم.

    بعد غذا یکی از بچه ها

  • باغ پرندگان با بچه های رسالت

    به نام خالق یکتای باران

    ساعت حدود 9 بود که همه خاله ها توی مرکز جمع شده بودن و مینی بوس هم راس ساعت اومد و همه سوار شدیم.

    اما یکمی زودتر از تایم مقرر شده اونجا رسیدیم ، واسه همین تصمیم گرفتیم تا وقتی که درب باغ رو باز کنن یه خورده توی مرکزخریدهای اطراف بگردیم.

  • جمعه ای زیبا

     

    یه هفته ای بین دوستان و تعدادی از بچه های گروه بحث داشتیم که آخر هفته کجا بریم وچه بگیریم و چیکار کنیم بالاخره تصمیم گرفتیم بریم پارک وکیل آباد و ….

    منم تصمیم گرفتم با چند نفر از دوستانی که مدتی از مرکز ترخیص شده بودن هماهنگ کنم و با ما همراه باشن و بهانه ای باشه که جویای حالشون باشیم و ببینیم چه میکنن .

    بالاخره لحظه موعود فرا رسید وسایلی رو که آماده کرده بودیم وهمچنین خریداری کرده بودیم

  • خانه سالمندان با بچه های رسالت

    به نام خالق یکتای باران

    ساعت از 5 گذشته بود که به سرای سالمندان رسیدیم

    قرار بود به مناسبت میلاد حضرت علی (ع) جشنی برگزار بشه و ماهم تصمیم گرفته بودیم به همراه فرشته کوچولو های رسالت تو این جشن شرکت کنیم.

    جشن هنوز شروع نشده بود و فرصتی مناسب بود که پای صحبت سالمندای اونجا بشینیم

    مثل همیشه تقابل بچه ها با سالمندان جذاب بود، کنارشون مینشستن و باهاشون حرف میزدن و اونها هم خیلی خوشحال بودن از اینکه هم صحبت بچه ها

  • شهربازی پارک ملت

     

    با چند نفر از خاله های باران خودومونو جلوی در اصلی شهر بازی رسوندیم و منتظر رسیدن مینی بوس بودیم که قرار بود بچه های مرکز علی اصغر رو تا پارک برسونه .اتافقا 2 نفر بارانی جدید هم از دانشگاه خیام به ما پیوسته بودن ،تا رسیدن مینی بوس چند نفراز اعضا مدام در حال پیگیری و صحبت با مسئول شهرداری(ببخشید شهربازی …یه وقت فک نکنین سوتی دادم) بودند تا ایشونو راضی کنن با همکاری بیشتر ،اجازه بدن بچه ها

  • خانه پرندگان

     

    قراربود که روز هشتم عید بچه های مرکز فداییان رو به شهربازی مجتمع وصال ببریم پس تصمیم بر این شد که هرکدوم از ما خودمون جداگانه به اونجا بریم وبچه های مرکز هم با ون(مینیبوس های کوچیک) وبه اتفاق یک مربی به مجتمع وصال بیان .

    قرار ما ساعت 4 داخل مجتمع بود که با تاخیر، ون ساعت 4/15 اومد. مربی بچه ها بچه ها رو تو یه خط قرار داد و بعدش دوتا دیگه از عموها هم اومدن وبچه ها