تلنگر کوچکی است باران وقتی که فراموش میکنیم آسمان کجاست!!!!!

دسته: گزارشات

  • ماه رمضون

    چند روزی از شروع مهمانی خدا می گذشت،که خاله ها وعموهای باران از مدت ها پیش در فکر گرفتن یه مهمونی کوچیک ودوستانه برای بچه های مراکزبودن،هفدهم ماه مبارک رمضان برای پذیرایی از بچه ها تعیین شد،روزها سپری می شدو ماهروز به روز موعود نزدیکتر میشدیم

    همه در تکاپوی برپایی یک مراسم جذاب وآموزنده بودند،بالاخره 16مرداد ماه فرا رسید و خاله،عموهای بارانی درآمفی تئاتر دانشگاه میزبان بچه ها شدن.

    مراسم با تلاوت آیاتی از قرآن مجید توسط یکی از

  • جشن تولد

    مثل همیشه بچه ها با خاله های  بارانی  تو اتاقاشون مشغول درس خوندن بودن و فقط من تو سالن نشسته بودم و پریسا.با هم مشغول حرف زدن بودیم که گفت:خاله 5شنبه تولدمه.منم با خنده تولدش رو بهش تبریک گفتم و به شوخی ازش  پرسیدم:دوست داری هدیه تولد چی بگیری حالا؟ نگاهم کرد و با ی لبخند برای پوشوندن غم عمیق توی چشماش گفت:من کادو نمیخوام همین که یادشون باشه و بهم تبریک بگن برام بسه…

    یک

  • سخنی از زبان طراح وب سایت!

    بارانی عزیز سلام !
    ضمن عرض تسلیت ایام محرم و صفر و با قبول عزاداری های شما عزیزان ، ابتدا بابت تاخیر در آماده سازی وب سایت از شما بارانی ها عذر خواهی می کنم.
    مشغله های کاری و درسی از یک طرف، هماهنگی ها از طرف دیگر !

    خلاصه نسخه اولیه سایت جدید آماده شد.
    بخش هایی از سایت در دست طراحی هستند (مثل عضو پذیری آنلاین) و بخش هایی هم منتظر محتوی (مانند بخش به روایت تصویر) و همچنین تغییرات گرافیکی.
    سایت باران،

  • ولادت امام رضا

    جمعه 7/7/91مصادف با میلاد امام رضا (ع)،زمان مناسبی برای برگزاری یک جشن به همین مضمون و زمان مبارکی برای اتمام کاری بود.

    آره !!! باران این روز رو از دست نداد و دو کار مبارک رو در این روز انجام داد،هم اختتامیه نمایشگاه آثار بچه های مراکزرو در این روز گذاشته شد وهم جشن میلاد امام رضا(ع) ،من در این گزارش به خلاصه ای از این روز تعطیلی اما پر کار برای باران میپردازم:

    من داخل نمایشگاه بودم و

  • هفت سین

    باز باران و این بار ترانه ای به سبزی سبزه وقرمزی ماهی قرمز هفت سین  همه ی خانه های ایرانی.
    این بار هم بارانی ها طعم بهار را برای باری دیگر با طعم خوش حضور فرشته های بهاری امیختند.مرکز رسالت بوی بهار را میداد . بجه ها شوق بسیاری داشتند اما بغضی راهم میتوانستیم از میان نگاه ها و خنده های کودکانه شان احساس کنیم . شاید برای فرشته های مرکز رسالت نبودن کنار خانواده خیلی غم انگیز بوداین

  • آرامگاه فردوسی مرکز15خرداد تاریخ بازدید 8/1/91

    همه از امر بسیار مهم عید دیدنی اگاهیم .ماهم گفتیم کجا بریم عید دیدینی؟؟؟؟بعد از کلی اندیشه تصمیم گرفتیم که بریم دیدار بزرگترین مرد ادبیات ایران زمین فردوسی  عزیز.ساعت 8رفتیم مرکز قراربود مینی بوس ساعت8 بیاد مرکز ولی طبق معمول همیشه باز مینی بوس دیراومد ساعت9.30 رسید همه سوار شدیم وتقریبا ساعت10 بود که به ارامگاه فردوسی رسیدیم .اونجا مثل همیشه شلوغ بود.

     دم در ورودی منتظر لیدر ماندیم پس از امدن ایشون بلیط تهیه کردیم و بلاخره وارد

  • گزارش غرفه پارک گلها

    سه یاچهار روزمونده بود به عید که شهرداری منطقه11به گروه اعلام کرد که میتونن به ما غرفه بدن بعداز اینکه تصمیم گرفتیم غرفه باشه کارای برپایی غرفه روشروع کردیم بازم معنی همکاری رو اینجا میشد فهمید تا3فروردین کارای طرح غرفه و فعالیت ها ی لازم رو انجام دادیم بااینکه روزای تعطیلی بود وبچه ها میتونستن به تفریح و برنامه های خودشون برسن بازم اومدن وکارهارو شروع کردن. واقعا اگه همکاری دوستان بارانیمون نبود باید چی میکردیم؟؟؟

    2 فروردین

  • ما و بچه ها

    این بار میریم پارک……

    بله یاد ایام کودکی  و ذوق و شوق پارک رفتن بخیر.عید که میشه ادم وقتی تو خونه باشه دلش میگیره حال و هوای عید اصلا با خونه نشینی و ثابت بودن سازگاری نداره. اونم وقتی که  شرایطت طوری باشه که همه به دیدن عزیزانشون رفته باشن و تو توی یک اتاقی باشی که بوی تنهایی دلگیرترش کرده باشه .نه عید یعنی ساعتی برای ساختن لحظه های قشنگ.پس نذاشتیم  این هوا توی دل بچه ها بمونه

  • جشن نیمه شعبان

    دوباره نزدیک به یک جشن نیمه شعبان دیگه ای شد وخاله وعموهای بارانی در تلاش برگزاری یک برنامه عالی

    جلسه هایی متعددی برگزار شدتا با مشورت وبرنامه ریزی ها برنامه به نحو احسنت اجرا بشه روز به روز به روز موعود نزدیک تر میشدیم

    و به یاری خداکارها سروسامان می گرفت واسباب جشن محیا میشد.

    دغدغه خاله وعموهای بارانی این بود که جشن طوری پیش بره که بچه هااز جشن راضی باشن وبهشون خوش بگذره بالاخره

  • روز چهارشنبه و هوای گرم و آفتاب مستقیم

    روز چهارشنبه و هوای گرم و آفتاب مستقیم .

    یک نگاهم به سر کوچه است که مینی بوس بیاید نگاه دیگرم به ساعت گوشی ام . بچه ها  لباس های نویشان را پوشیده و با ظاهری مرتب و منظم با جنب و جوش خاص خودشون منتظر مینی بوس بودند..بالاخره انتظارها به پایان رسید و سوار شدیم .ساعت را که نگاه کردم چهارده و پنجاه دقیقه را نشان میداد. بچه ها این بازدید را بیش تر به چشم تفریح و